تبليغاتX
Name:
Email Address:

form creator
همه چیز و هیچ چیز...!

همه چیز و هیچ چیز...!

شعر,موسیقی,فیلم,زندگی.......................

بازسازی دنیا

پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»

پسر جواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

   
بازیگری که در جشنواره 24 فیلم فجر چهره ای ناآشنا بود و در حال حاضر خیلی از هنردوستان هم او را نمی شناسند.
از بازيگران موفق كانون سينما گران جوان (ورودي سال 1382) كه بلافاصله پس از پايان دوره آموزشي خود مشغول به كار در عرصه حرفه اي سينما و تلويزيون شد.نیوشا بواسطه استعداد و توانايي و تلاش مستمر خود توانست در مدت كوتاهي در فيلم های سينمايي بزرگی در نقش اول کار کند.
نیوشا ضیغمی فارغ التحصیل روانشناسي كودك و متولد 18 تیر سال 1359 تازگی ها نامزد کرده که همسرش  در کار هنری فعالیت ندارد.
نیوشا ضیغمی و همسرش

خوش به حال شوهرش

دوره بازيگري كانون سينما گران جوان با سریال «در چشم باد»مسعو جعفری جوازانی در سال 1382 کار حرفه ای را آغاز کرد.یک سال بعد با بازی در فیلم«تر دست»محمد علی سجادی و کار با این کارگردان با تجربه به او بازیگری را بیشتر آموخت تا این باعث شد که  محمد علی سجادی نام اورا در کنار بازیگرهای مورد علاقه اش قرار دهد.

بعد از تجربه «تردست » محمدعلی سجادی او را برای بازی در فیلم «شوریده» در اواخر سال 1383 انتخاب کرد.
نیوشا ضیغمی با بازی در فیلم «شوریده » گامی بزرگ در سینما برداشت و با حضور در جشنواره 24 فیلم فجر باعث شد نامزد دریافت تندیس بهترین بازیگر نقش اول  زن شود و با هدیه تهرانی رقابت کند.که خودش گوشه ایی از  موفقیتش را بازی در فیلم «شوریده» و همکار اش با محمدعلی سجادی می داند.
«مواجهه » که در جشنواره 24 فیلم فجر هم حضور داشت باعث شد تا داوران جشنواره تبهر جالبی روی نیوشا داشته باشند و او را جز بازیگران حرفه ایی قرار دهند.
«اخراجی ها »  بدلیل حضور بازیگران بزرگ خانه درس بزرگی برای نیوشا ضیغمی بود.که پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را با بازی در فیلم مسعود ده نمکی یدک می کشد.
نیوشا ضیغمی در سال 1385 بازی خود رادر «پارک وی » به اتمام رساند. «پارک وی » مطمئنا یکی از کارهای ارزشمند او ست به خاطر کار کردن با کارگردان بزرگی همچون فریدون جیرانی.اما نیوشا زیاد در بازی در این فیلم راضی نیست چون در زمان منتاژ فیلم سکانس های خوب نیوشا را خذف کر ده بودند.
اما در جشنواره 25 فیلم فجر هم حضور خوبی داشت با سه فیلم «پارک وی » «اخراجی ها » و «گناه من» که در این فیلم با حمید گودرزی همبازی بوده است  که در این میان کار ده نمکی یعنی «اخراجی ها» با استقبال مردم روبرو شد ودر ایام عید در حال اکران است که در آن فیلم که تنها فیلم اکران شده از اوست حضور درخشانی داشته است و از نظر خیلی از سینماگران آینده روشنی در انتظار اوست.
همیشه می دانستم و اعتقاد داشتم که مرز بین داشتن و نداشتن ، تصمیمی و اراده ایست استوار. پس خواستم که بروم. راه سخت بود ، باید بسیار می آموختم و تجربه می کردم
 باید از خودم کس دیگری می ساختم ، اما عشق ، عشق رسیدن به هدف هر روز در من پر رنگ تر شد.
عشق و اراده به یاریم آمدند تا به هدف نزدیک شوم و هر روز به شکرانه این عشق تلاش می کنم قدمی به سوی راههای بزرگتر بردارم ، مبارزه کنم و امیدوار باشم...
   

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.

آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم"

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش.

نمي خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم.

تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه.

بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم "

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.

مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو مي دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم

مي خوام بهش بگم ، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.

با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:

"
تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه.

اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.

من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.

من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ...

   

فقط کاش دختر نباشی

امروز از صبح سه بار دستشویی راشستم . بار اول کاسه ی توالت را به گند کشیدم . همه ی کاسه خونی شد . خون و آب کنار هم حالم را به هم زد . دستشویی راشستم . نباید مامان می فهمید . گندش در می آمد . کتک می خوردم . بابا ، باز کمربندش را در می آورد و کبودم می کرد . هنوز دستم خوب نشده است . درد می کند . نتوانستم تمرین های ریاضی ام را بنویسم . خیلی درد می کند. از صبح مدام حالم به هم می خورد . بوی خون رفته توی دماغم . همیشه از خون بدم می آمده . چندشم می شود . اصلا از رنگ قرمز خوشم نمی آید . چند ماه پیش دوست بابا که امده بود خانه سرفه که می کرد دستمالش خونی می شد . آن جا هم حالم به هم خورد . بابا کتکم زد . گفت به دوستش برخورده ، حالا دیگر بهمان پول قرض نمی دهد . از دوستش خوشم نمی آید . وقتی بابا رفت تا منقل را بیآورد ، صدایم کرد . رفتم پیشش ، گفت کنارش بنشینم . نشستم . دامنم کمی رفت بالا . چشمان سبزش برق زدند . همیشه از رنگ سبز بدم
می آمده . حالم را به هم می زند . آب دماغم همیشه سبز است . نمی دانم داشتم به آب دماغ فکر می کردم یا به چشمان او که حالم به هم خورد . دوباره دستشویی را به گند کشیدم . استفراغم را که توی کاسه توالت ریخته بود نگاه کردم ، رنگی بین سبز و قرمز داشت . از تخم مرغ دیشب هم بود . با دیدن تخم مرغ دوباره حالم به هم خورد . کاش دیشب هم مثل هر شب شام نمی خوردم . خدا خدا کردم ، مامان صدای عق زدنم را نشنیده باشد . دو هفته است که
می گوید زرد شده ام . هیچی نمی خورم . فقط بالا می آورم . بابا به مامان گفت تحفه پس انداخت است . منظورش من بودم . جلوی دوستش هم گفت . چشمان سبز مرد برق زد . از خنده ی کجش هم بدم می آید . دوست داشتم رویش بالا بیآورم . نشد . هر چه زور زدم هیچی بیرون نیآمد . کاش تخم مرغی ، چیزی خورده بودم و چشمان سبزش را برایش خوش رنگ می کردم . هر وقت بابا می رفت منقل را بیآورد ، صدایم می کرد . چادر مامان را سرم کردم . چشمان سبزش برق نزد . وقتی رفت ، بابا موهایم را کشید و گفت حالا برای من چادر سر کن شده است . این اداهای تو اخر بدبختمان می کند . اگر بهمان پول قرض ندهد از کجا شکم تو و این کره های دیگر را سیر کنم . سرم خیلی درد گرفت . چند تا از موهایم آمد توی دست بابا . بابا دستش را به شلوار کردی اش کشید . موهایم به شلوارش چسبیدند . هنوز موهایم باید روی تشکش باشند . نمی دانم از تخم مرغ دیشب بود یا دلم برای موهایم سوخت که دوباره حالم به هم خورد . این بار کاسه دستشویی قرمز و زرد شد . چه گندی زدم . فکر نکنم پاک شود . این بار جیغ هم کشیدم . خدا را شکر که مامان رفته بود بیرون . وگرنه باز کتک می خوردم . هنوز جای لگدهای بابا درد می کند . از دوستش بدم
می آید . توی همان اتاق همیشگی برایش جا پهن کرده بودند . بابا سینی چای را داد دستم و گفت برایش ببرم . چادر مامان را سرم کردم . دم اتاق که رسیدم ، بابا چادر را از سرم کشید . نگاهش نکردم . ترسیدم باز توی دهانم بزند . چای را که بردم ، بابا در اتاق را قفل کرد . چشمان سبز دوستش برق زد . حالم از چشمان سبزش و دستان پر مویش به هم می خورد . تنش بوی گند سیگار می داد . وای دوباره دارد حالم به هم می خورد .
.
.
.
.
باز هم دستشویی را به گند کشیدم . خون کف دستشویی را پر کرد . روی زمین که نشستم ، دیدمت . ترسیدم . به خدا از قصد نبود . نمی خواستم بیاندازمت توی کاسه . راستی یادم رفت نگاه کنم ببینم دختری یا پسر . فقط کاش دختر نباشی .

فرنوش زنگوئی
مهر 86

farnoosh_z66@yahoo.com

   

 

رهگذر من پايه رو بر اين اساس ميزارم كه اگه  رفتي توي ادامه اين مطلب و نظرت رو درباره اون ندادی يا كوری يا.....

 

ببين چی گفتم نظر درباره مطلب نه اينكه تو قشنگي من قشنگم و به من سر بزن و سر نزن و چرا نبودی و خلاصه ازاين حرفها يك بار تو عمرتم شده وبگرد خوبي باش ايرانی...

 

   

سلام دوستان باصفا

امروز می خوام با هم ديگه يه درد دل کوچيک کنيم با خالق مهربون و صميمی که هميشه صلاحمون رو می خواد و لا غير
 
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
مناجات امروز از سيد مهدی شجاعی انتخاب شده
بخونيد و لذت ببريد
 
TinyPic image
خدايا! به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش
ای خدا!ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو
خداوندا! ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنيم
  اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان
خدايا! بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به ما بشناسان 
خدايا! نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته باشيم
خداوندا! به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما
   
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،
چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی بايد بگردی ،
برو با دل بيا، تا من بگردم!!
 
************ ********* ********* ********
 
ستاره بخت هیچ کسی شوم نیست، این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر میکنیم.
 
************ ********* ********* *******
 
داشتم توی یک جاده می رفتم که چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل
 
************ ********* ********* ********* ***
 
زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه.
 
************ ********* ********* ********* *****
 
هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم
 
************ ********* ********* ********* ******
 
من می توانم هنوز فکر کنم باران برای من می بارد
 
************ ********* ********* ********* *******
 
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود
   
SmS , SmS , SmS & JoK
************ **
به ادامه مطلب رجوع فرمایید........
   
TinyPic image شب به خیر خدای مهربان من  TinyPic image
 
TinyPic image
 
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با
ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز
 شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز. رازهایی آبی،سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا
 "....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
اشکها سرازیر می شود. آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
پس
 شب به خیر خدای مهربان من
: بگذار باز هم بگویم
دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم
   

Good Morning!!

  Enjoy a Wonderful Day

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

 

 

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

 

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

 

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

 

http://www.iran-iran.ir/helpgroup.htm

   

شيطان

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛

فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول
 می زدند و بیشتر می خواستند
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط
 گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جایهر چیزی فریب می خورند
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگت .ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....صدای قلبم را
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود
   

مصاحبه اي ديگر با خانواده فراهاني


منبع:مجله خانواده سبز

گفتگوي هنري اين شماره اختصاص دارد به يك خانواده هنرمند، خانواده فراهاني كه بزرگ اين خانواده بهزاد است... استاد بهزاد فراهاني، فارغ‌التحصيل كارگرداني، بازيگري و نويسندگي از فرانسه و ادبيات نمايشي از دانشكده دراماتيك... در تمامي دانشكده‌هاي هنر ايران تدريس كرده و هنوز هم اين كار را ادامه مي‌دهد، او عاشق اين كار است، عاشق خدمت به مردم و دلش مي‌خواهد عدالت اجتماعي در همه جا حكمفرما شود.
    او همسري نقاش دارد و ............

(به ادامه مطلب مراجعه كنيد)

   

مصاحبه ای زیبا با گلشیفته فراهانی ( wow )


نفس هر روز من 

اگر مايل به خوندن مصاحبه من با گلشيفته عزيز (خانم گل من ) هستيد به ادامه مطلب مراجعه فرماييد....

زندگي اينست رودا...........

   

دوستای من يك بوسه وده شاخه گل و صد ستاره رو توی سبدی به نام دنيا ميگذارم و تقديمش ميكنم به تمامی دوستاني كه ارج گذاشتن و منت بر من نهادند و اومدند و وبلاگ رو ديدن و نظر گذاشتن ميكنم.

اما يك درخواست ازتون دارم  اونم اينه كه اگه نظری در باره من يا نوع وبلاگ داريد بصورت پيغام خصوص برايم ارسال كنيد و بجايش در كامنت ها نظر خودتون رو در باره مطلب ذكر شده ادا فرماييد چون اين وبلاگ همونطور كه از اسمش پيداست تنها ارائه دهنده  افكار و نظرات و ورقی از آنچه كه من در دنيای وب به دنبال آن هستم ميباشد.

باز هم تشكر ای رهگذر ...
   
 

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

 

 

TinyPic image

 

TinyPic image

   
درباره خلوت تنهايی من
زندگی اینست ,رودست روی
آب رویم را نگهدار موی
اشکان متولد 4/12/1364 ساکن کرج
پیوندهای روزانه
دوست بي منت
گذری در زمان
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog

hit counter
hit counter
دانلود قالب

RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

www-ashke-man

اشکان

http://www-ashke-man.blogfa.com

همه چیز و هیچ چیز...!

زندگی اینست ,رودست روی
آب رویم را نگهدار موی
اشکان متولد 4/12/1364 ساکن کرج شعر,موسیقی,فیلم,زندگی....................... Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. pictofxt
Subscribe to www-ashke-man
Powered by groups.yahoo.com





Powered by WebGozar

Visit I-jpg.com